ایستگاه اتوبوس ساعت 4 بعد از ظهر..... با تیپ و ظاهری کاملا آراسته و متفاوت روی صندلی ایستگاه نشسته بود چشمی نبود که بدون پاییدن دخترک، راهش را بگیرد و برود ،گویا بوق ماشین ها و به قولی متلک ها کلافه اش کرده بود نگاهی به دور و برش انداخت و از جایش بلند شد و به طرف کیوسک تلفن رفت پس از گفت و گوی تلفنی کوتاه به طرف خیابان رفت انگار می خواست با تاکسی برود ،پس از دقایقی دوباره برگشت نگاهمان به هم گره خورد نمی خواستم تصور کند که تو سایتش هستم با لبخندی بر لب به طرفم آمد و گفت ببخشید شما ساعت دارین ؟سری تکان دادم و گفتم ساعت 4:15 دوباره پرسید به نظر شما اتوبوس دیر نکرد چقدر تاخیر؟؟گفتم الان دیگه پیداش میشه حرفم تمام نشده بود که همراهم به صدا در آمد دوستم نازیلا بود پس از کلی احوالپرسی و حرف و حدیث به زبان بلوچی از هم خداحافظی کردیم ،دخترک به من خیره شده بود خود را به من نزدیکتر کرد وگفت ببخشید فضولی نباشه شما بلوچین ؟؟با لبخندی گفتم بله چطور مگه ؟گویا خیلی خوشحال شده بود و گفت من هم بلوچم ،واقعیتش کمی تعجب کردم به زبان بلوچی با او مشغول خوش و بش شدم که اتوبوس آمد هر دو سوار شدیم گفت ببخشید اسمتون ؟ خودم رو معرفی کردم و پرسیدم اسم شما؟مکث کرد و گفت آمنه .ش، سر صحبت بیشتر باز شد و از هر دری سخنی ........ پرسیدم اهل همین محل هستید ؟گفت راستش نه یعنی خونمون اینجا نیست ،سعی داشت بحث را عوض کند ..گفتم دانشجو هستین پوز خندی زد و بدون مقدمه گفت نه بابا یک دختره دهاتی کجا و درس و دانشگاه کجا ،سکوت کردم من هم که حس کنجکاوی داشت خفه ام می کرد ،دست بردار نبودم ،گفتم آمنه خانم قصد فضولی ندارم ولی خیلی دوست دارم در مورد شما بیشتر بدونم یعنی با هاتون بیشتر آشنا بشم ... نگاهی عمیق به من انداخت انگار دوست داشت با کسی درد دل کنه به بیرون از پنجره خیره شد انگار تو دور دست های خیالش داشت خاطرات در هم تنیده زندگیشو ورق می زد تا از یه جایی شروع کنه، سرش رو پایین انداخت وگفت نمی دونم چرا با شما احساس راحتی می کنم شاید همزبونیم هم ریشه ایم مگه نه ؟ سر تاییدبا لبخند ،و گفتم خوشحالم که همچین حسی داری آمنه گفت نمی دونم ازکجا شروع کنم بزار همین اول خیالت رو راحت کنم که از حرفام زیاد گیج نشی ،من یک دختره فراری ام ،یک دختره فراری بلوچ ، برای لحظه ای خشکم زد چون اولین بار بود که می شنیدم و در واقع
به عینه می دیدم که در لیست دختران فراری دختره بلوچ هم جایی به خود اختصاص داده ، آخه قبلنا دخترای بلوچ برای گریز از درد و رنج و مشکلات که همه خوب می دونیم شامل تعصبات و تبعییضات و محدودیت ها و غیره ...است دست به خودکشی می زدن بله یا خودشونو می کشتن یا می سوختن و می ساختن و لی با کلمه فراری بیگانه بودن ، سکوتی سنگین تمام وجودم رو فرا گرفته بود و فقط گوش می دادم آمنه بغض کرد و گفت به خدا هر کس جای من بود همین کا رو می کرد یعنی فرار می کرد ،من آخرین فرزند یک خانواده 11 نفره بودم ،وقتی 6،7 ساله بودم مادرم رو از دست دادم، پدرم یکسال پس از فوت مادرم زن جوانی را به همسری در آورد .غیرازمن و یکی ازبرادرانم که دوسالی ازمن بزرگتربود بقیه ازدواج کرده بودند ، پدر و برادرم از مرز برنج و پارچه می آوردن از نظرمالی مشکلی نداشتیم ، تقریباً با ورود نامادری ام بود که همه چیز عوض شد من عاشق درس و مشق و مدرسه بودم طوری که تا کلاس پنجم معدلم بالای19:50بود تنها دلخوشی من همان مدرسه بود .وقتی می خواستم برای کلاس اول راهنمایی ثبت نام کنم نا مادری ام بیشترازقبل سر نا سازگاری گرفت و کارهای خونه رو بهونه کرد و پدرم را با حرفاش تحریک می کرد و می گفت دست به سیاه سفید نمی زند که من درس دارم تا کی باید این وضع رو ادامه بدم اگه می خواسته با سواد بشه که شده تا 5 کلاس بسشه و البته نا گفته نماند که خود پدرم هم مخالف تحصیل دختر جماعت بود و اگر به دلیل مشغله، پدرم از تحصیل من دور مانده بود نا مادری ام خوب یادش انداخت و پدرم هم که حرف اول و اخر را همیشه می زد دستور داد که دیگه ادامه ندم هر چه مقاومت کردم و خود را به هر دری زدم فایده نداشت نسبت به نا مادری ام عقده ای بزرگ داشتم چرا که تقصیر اون بود ،و کاش فتنه و دشمنی اش به همان درس و مشقم ختم می شد او با دروغ هایش گاه و بی گاه پدرم رامجبور می کردتا کتکم بزند و با جو سازی اش کاری کرده بود که رفتار پدرم نسبت به من کاملاًعوض شود وقتی 15 ،16 ساله شدم خواستگاران زیادی داشتم اما همین نامادری ام آنهارا که سرشان به تنشان می ارزید به بهانه های واهی بدون اینکه به پدرم چیزی بگوید جواب می کرد و پیش خانواده آنها هزار عیب روی من می گذاشت من هم که بچه بودم و حجب و حیا نمی گذاشت که مسائلی چون خواستگار و ...را پیش پدر مطرح و از نامادری ام شکایت کنم. شاید درکش برای شما آسون نباشه ،منظورم زندگی با نامادریه،
او با پاپوش هایی که درست کرده بود پدرم را کاملا نسبت به من بدبین کرده بود طوری که حتی اجازه نداشتم تا به نزدیکترین مکتب محل برای یادگیری قرآن بروم با من مثل یک برده و زندانی رفتارمی شد هیچ کس نبودکه مرا بفهمد و ازمن حمایت کند،از آمنه پرسیدم خواهر و برادرانت چی؟آنها را درجریان مشکلاتی که با نامادری وپدرت داشتی نگذاشتی؟؟؟
پوز خندی زد و گفت هر کدام از آنها گرفتار مشکلات و بدبختی های زندگی خودشون بودند ،فکر میکنم ازهمون بدو تولدناف مرا با بدبختی زدن!روزهای زندگی من با افسردگی وکتک و دعوا و تکراره خوردنوخوابیدن و کار کردن یابهتربگویم کلفتی برای زن بابا داشت سپری می شد تا اینکه 18،19 سالم شد همون موقع بود که یکی از پیرمردهای طایفه که مرد ثروتمندی هم بود یکی از همسرانش را به خواستگاری من فرستاد ،از تعجب و وحشت شوکه شده بودم او 68 سال داشت ومن حتی از نوه ها یش هم کوچکتر بودم !برای این مورد که حسابی تنم را می لرزاند نا مادری ام حسابی از خودش مایه گذاشت خانواده ام کاملا موافق بودند ،حرف اول و آخر پدرم این بود که ازاین بهترنمی شود و میگفت :آمنه جان تو نسبت به خواهران دیگرت بیشتردرخانه پدرت بودی آنها که 12،13سالشان بود شوهرشان دادم رفتند پی کار و زندگی شان ،اما تودردانه آخری زیادی ماندی و حالا نوبتی هم که باشد نوبت تو هست و وقته شوهر کردنت است ....،نمیدانی که دست به چه کارهایی که نزدم و چه مقاومت هایی که نکردم خودرا به آب و آتیش زدم اما بی فایده !هیچ تاثیری دررفتارونظر خانواده ام نداشت حتی خواهرانم هم پایشان رادریک کفش کرده بوند که باهمین بایدازدواج کنی تا از بدبختی و مکر وحیله و آزار زن بابا نجات پیدا کنی!اما من هرگز حاضرنمی شدم همسر یک پیرمرد 68ساله که رعشه دست هایش استکان چای را به سختی به دهانش میرساند شوم ،میخواستم اززندگی ام لذت ببرم خوب منهم آدم بودم مثل خیلی های دیگر این حق من بود که شریک زندگی ام راخودم انتخاب کنم درس بخوانم استقلال داشته باشم آزادی داشته باشم به نظر تو این خواست نا معقول و خیلی بزرگی است؟؟؟؟؟اما پدرم بر خلاف میل من شب وصلت (نکاح)را تعیین کرد و درتدارک برگزاری مراسم بودند .انگارمقاومت من بی فایده بود من هم که چیزی جز فرار به ذهنم نمی رسید یکی دوروز باخودم کلنجار رفتم حسابی فکرکردم اما باز به آخرین گزینه یعنی فرار رسیدم ساک مسافرتی کوچکم رابستم و همراه چند گرم طلا و پس انداز نا چیزیکه داشتم یواشکی و صبح زود ازخانه زدم بیرون ،نمی دونستم کجا برم؟اتوبوس زاهدان راسوارشدم حالم خیلی بد بود در طول مسیر به آبروی خانواده ام غرور پدرم در فامیل و.... فکر می کردم، از درونم چیزی به من میگفت که برگرد اما من نمیتونستم پا روی قلبم وخواسته هایی که داشتم بگذارم اگر بگم که همون ترمینال یعنی اولین جایی که از اتوبوس پیاده شدم و آشنایی کاملا تصادفی من با دختری مشهدی به نام مریم اولین مقدمه برای سقوط وهزاران ماجرای دیگه که توی یک کتاب قطور هم نمی گنجه برات بگم تافرداصبح یه ریزباید حرف بزنم از ماجرای فرار من هم نزدیکه 2 ساله که میگذره . با حرف های آمنه و داستان زندگی اش چنان حواسم پرت شده بود که نفهمیدم چه وقت ازاتوبوس پیاده شدیم و چند دقیقه پیاده روی کردیم ! یادم آمد که ساعت5 کلاس دارم وقتی به ساعتم نگاه کردم دیدم نیم ساعت از کلاسم گذشته و دیگه هر چقدر هم که با عجله خودم رو برسونم فایده نداره ،به آمنه نگاهی کردم و گفتم امروزبه کلاسم نرسیدم برام مهم نیست ،می خوام بدونم تو الان ازدواج کردی درحال حاضر چی کارمیکنی ؟توی این دو سال پیش کی بودی ازخونوادت هم خبری داری؟ اسم خونواده رو که شنید سرش رو پایین انداخت و گفت دورا دور ازشون خبر دارم من آبروی اونهارو بردم و پدرو برادرام قسم خوردند که پیدام کنند و منو بکشند سرش روبالا گرفت و گفت انتظارداری وضعیت یک دختر که ازخونش زده بیرون چطورباشه؟ من دیگه اون آمنه معصوم و مظلوم 2سال پیش نیستم آمنه دوباره بغض می کنه و میزنه زیره گریه و ادامه میده فکر می کنی اولین جایی که ازیک دختر فراری پذیرایی می کنند کجاست تو خونه کیه؟برای گذران زندگیم هرشب میهمان یکی هستیم ،می دونی دیگه راه برگشتی ندارم من تو منجلابم دیگه از دست و پازدن هم افتادم .توی این مدت دوستان زیادی پیدا کردم یکی ازیکی دیگه وضعش بدتر قراره هفته آینده بریم مشهد اینجا چون شهر کوچکیه زود تابلو میشیم . سرم داشت گیج می رفت دلم می لرزید و بغض سنگینی راه گلوم رو بسته بود باعصبانیت گفتم.: تو فرار کردیکه خودت رو نجات بدی یا خودت رو بدبخت و نابود کنی؟چرا فکر میکنی که راه برگشتی نمونده تو که جایی رو نداشتی چرا خودت رو به مراکزی مثل بهزیستی معرفی نکردی چرا به کانون زنان بی سرپرست نرفتی مگه نگفتی که میخواستی به آرزوهات برسی اززندگیت لذت ببری ؟اینطوری خواستی پیشرفت کنی دستش رو گرفتم و گفتم به خدا هنوز هم دیر نشده باور کن، خودم کمکت می کنم، به من اعتمادکن، نزاربیشتر از این بد بخت بشی تاکی می خوای سرگردون باشی و ول بگردی
آمنه گریه می کرد خودش را جمع و جورکرد و گفت سیاه و سفید الان برام یکی شده کار من از معرفی و کمک و.... گذشته ،هرکاری کردم نشد که متقاعدش کنم بهش گفتم الان کجا میری ؟سرش رو تکون داد حاضر نشد همراه من بیاد چند شماره تماس بهش دادم و ازش قول گرفتم که بامن تماس بگیره ...موقع خداحافظی شروع کردبه گریه وبا لهجه شیرین منطقه......گفت خیلی احساس سبکی میکنم و بعد خداحافظی کرد من پس از کمی قدم زدن راهی خانه شدم امن ترین و صمیمی ترین محفل زندگی و آمنه رفت.. ..... ،در طول مسیر اشک می ریختم و به آن دختر و هزاران مثل او فکر میکردم که چرا ؟؟؟باید سهم آنها از زندگی این باشد؟ آمنه رفت ومرا یاد شعری از فروغ فرخزاد انداخت
رفتم مراببخش و مگو که او وفا نداشت
راهی به جز گریز برایم نمانده بود
رفتم که نا تمام بمانم در این سرود
رفتم که با نگفته به خود آبرو دهم
رفتم که گم شوم چون یک قطره اشک گرم
در لابه لای دامن شبرنگ زندگی
رفتم که در سیاهی یک گور بی نشان فارغ شوم ز کشمکش و جنگ زندگی
...............................................................................
او رفت و ادامه دادراه بی پایان را
جاده ها در تاریکی
و آنچه از دور نمایانست ...،آری همان نقطه ی نورانی
بی شک چشم گرگان بیابان است،......
دختران فراری، به دخترانی گفته میشود که به دلایل مختلفی از خانه و خانواده شان فرار میکنند و به جامعه پناه میبرند در ایران حدود ۸۰ درصد دختران در ۲۴ ساعت اول بعد از فرار موردتجاوز جنسی قرار میگیرند پدیده "دختران فراری" در ایران بهمعضلی اجتماعی تبدیل شده است گفتنی است که درامریکا و کشورهای اروپایی دخترانی که به هر دلیلی از خانه هایشان فرار میکنند، به مکانهایی امن زیر نظر روانکاوان و متخصصان حمایت از زنان منتقل میشوند اما در ایران به خاطر جرم بودن اصل قضیه اکثرا به افراد غریبه متوسل میشوند مورد تجاوزات پی در پی قرار میگیرند و نهایتا جذب باندهای فساد داخلی و یا خارجی میشوند و با این شرایط در صورت دستگیری این دختران در بعضی موارد به زندان افتاده و در مواردی هم توسط مقامات قضایی به خانواده هایی که به دلایلی ازشان فراری شده اند، بازگردانده میشوندپدیده "دختران فراری" درشهرهای مذهبی و اطراف حرمها و زیارتگاه ها به طرزی چشمگیر خودنمایی می کند علاوه بر افزایش بی سابقه تعداد، کاهش متوسط سن دختران فراری در ایران همکنون به حداقل نه سال ذکر شده است و این واقعا تکان دهنده است در جامعه ما خصوصاجوامع سنتی (پدرسالار) سختگیری بیش از حد والدین وسهل انگاری آنها در تربیت و نوع برخورد با فرزندان خصوصاً فرزندان دختر باعث گسترش این پدیده و در واقع منجربه قربانی شدن عده ی زیادی شده که والدین باید باکسب آگاهی و تربیت صحیح و رفتار درست جلوی این مشکلات و وقایع رابگیرند.
+
نوشته شده در جمعه پنجم مرداد 1386ساعت 11:33  توسط نارویی
|